السيد الطباطبائي

271

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )

پس « جوهر » مهيّتى است كه وجودش قائم با خود بوده و نيازى به وجودى ديگر نداشته باشد . مانند نفس و « عرض » مهيّتى است كه وجود آن نيازمند و قائم با وجود ديگرى است . مانند ادراك و اراده . ما از همين‌جا خواص و آثارى را كه از خارج به ما وارد مىشوند ، نام عرض داده و « اعراض » مىدانيم ، چون خاصه عرض - نياز در آنها مىيابيم و همان موضوعى را كه اين اعراض به حسب وجود مىخواهند ، با اين كه حس نمىكنيم ، جوهر مىدانيم : با بيان ساده‌تر بگوييم ماحاسه جوهرشناس نداريم ، ولى محسوساتى كه با حواس خود مىيابيم ، چون اعراض هستند همراهشان جوهرى اثبات مىكنيم . * * * بيان ديگر : گذشته از خواصى كه در حواس ما موجود مىشوند ، در خارج نيز چيزهايى مىيابيم كه كنجكاوى در هستى آنها ، صحت تقسيم گذشته - جوهر - عرض - را به ثبوت مىرساند . ما در خارج عدد داريم ، زيرا خواص رياضى بسيارى براى آن مىيابيم كه كمترين ترديدى در وجودش باقى نمىگذارد . هر عددى ، معدودى مىخواهد ( پنج - انسان ) كه بى معدود خود تحقق نخواهد گرفت و هنگام تحقق عين وجود معدود نيست ، ولى بيرون از وجود معدود و ضميمه هستى وى نيز نيست و همچنين اقسام نسبت‌ها كه در خارج موجود مىشوند ، وجود آنها نه عين وجود اطراف نسب مىباشد و نه خارج از وجود آنها ، پس وجود آنها نياز و احتياج وجودى به وجوداتى ديگر دارد و اگر چنانچه همان وجودات مورد احتياج همان حال احتياج را داشته باشند ، آنها نيز نيازمند به وجودات ديگرى خواهند بود و چون واقعيت خارج اين نياز را رفع كرده و نيازمندها را به وجود آورده است ، ناچار وجوداتى در خارج داريم كه قائم به ذات - جوهر - هستند و اين‌گونه وجودات نيازمند « اعراض » با آنها قائم بوده خواص و آثار آنها شمرده مىشوند .